بلاستوسیستی در حال تکوین

آخرین مطالب

دیروز یکی از بزرگترین گندهای زندگیم رو زدم. بلند بلند گریه کردم و طی یه تماس، همه‌ی حرفای دلم رو فریاد کشیدم و همه‌ی فشاری که این چند سال تحمل کرده بودم رو یهو بروز دادم. کل پارت اول کلاس دکتر م. رو هم بی‌اختیار اشک ریختم و به حرفاش گوش دادم! خوبه که از علت اشکام چیزی نپرسید :|

الان آرومم ولی. میدونی؟ یه وقتایی لازمه یه گند اساسی بزنی و همه‌ی پُلای پشت سرت رو خراب کنی تا بتونی از چیزی که برات خوب نیست دل بکَنی و چشم امیدت رو ازش برداری. دیروز برای چندمین بار ایمان آوردم به آیه‌ی "وَعسی أن تُحِبّوا شیئاً وهو شَرٌّ لکم"...

بزرگترا و دنیادیده‌ها زبونشون مو درآورد تا بهم چیزی رو بفهمونن که دیروز بعد از یه درگیری اسااااسی، خودم با دل و جون فهمیدمش. الان یه کوچولو غمگینم ولی حس می‌کنم یه دندون کرم خورده رو کندم و انداختم دور. دیگه خبری از آشفتگی، بی‌قراری، استرس، ناآرومی و بی‌خوابیِ ده روزِ گذشته نیست و این بهترین دستاورد اتفاق دیروزه.

از دیروز باورم شد دستام خالیه، درســــــــــــــــــــــــت مثل دو سال پیش! فهمیدم همون‌قدر بی‌پناه، و همون اندازه بی‌پشتوانه و تنهام... هنوز خدا هست ولی. بهتره توکل کنم انگار...

شهـــ ـــرزاد
۱۷ دی ۹۷ ، ۱۷:۲۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹ نظر

دیشب خواب دیدم یکی از اساتید (یادم نمیاد کی بود) داره از یکی از بچه‌ها درس می‌پرسه (فکر کن!). یه سوال پرسید که من بلد بودم. یهو خیلی جوگیرانه و باهیجان فریاد برآوردم "مسیر سیگنالینگ سایتوکاین؟ JAK-STAT میشه؟؟" استاده (که اصن یادم نمیاد کی بود) بهم چشم غره رفت بدین معنا که مگه از تو سوال پرسیدم؟! :| بعدش خواب دیدم دارم به همسر دکتر ن. میگم شما خیلی شبیه مهشید، زنِ ابی هستین :||

وجدانا چرا تو خوابم دست از سرم برنمیدارین؟ چرا دارین منُ بازی می‌دین؟ چرا دارین منُ صحنه سازی درست می‌کنین؟ من دارم به قهقرا می‌رم، فقط بذارین برررم من :)))


- عاقاا پنج‌شنبه رفتم کنگره دکتر ز. رو دیدم. هنوز در عجبم چطور خودمُ کنترل کردم و نپریدم تو بغلش :دی


شهـــ ـــرزاد
۰۸ دی ۹۷ ، ۱۵:۵۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر

طی این ۱۷۵ روز با دکتر ع. کتاب نوشتم. برای دکتر ن. یه مقاله ویرایش و سابمیت کردم و یه فصل از کتابش رو ویراستاری (به قول خودش ترمیم) کردم. کارگاه شرکت کردم و یه سری تکنیک یاد گرفتم. بعد از دو سال تو آزمون زبان وزارتخونه شرکت کردم و به طرز شگفت آوری نمره‌ی بالا گرفتم و هزار تا کار ریز و درشت دیگه...

نمیدونم از این به بعد چه آدمایی بیان تو زندگیم و زیر نظر کدوم اساتید بزرگ ‌بتونم کار کنم، اما همه‌ی این مدت با هر استادی همکاری کردم، عمیقا حسرت خوردم و تو دلم گفتم کاش همین کار رو با کمک و زیر نظر دکتر ز. انجام داده بودم. بذار دقیق‌تر بگم! اونجا که کتاب چاپ شده‌ام رو برای دکتر ع. می‌بردم، با خودم گفتم کاش روی اولین کتابم اسم دکتر ز. حک شده بود. اونجا که مقاله ویراستاری ‌می‌کردم، گفتم ای کاش دکتر ز. نسخه‌ی نهایی رو میخوند و نظرش رو بهم می‌گفت، یا مثلا کاش این جمله‌ام رو دکتر ز. می‌دید و تحسینم می‌کرد. اونجا که کتاب دکتر ن. رو ترمیم می‌کردم، تو دلم میگفتم ای کاش این کتاب دکتر ز. بود و برای ایشون کاری از دستم بر میومد که انجام بدم. وقتی ازم تشکر کرد، تو دلم گفتم کاش اینی که الان روبروم نشسته، بهم لبخند میزنه و از دقت و نکته بینی‌ام تعریف می‌کنه دکتر ز. بود. شبی که نمره زبانم اومد، اولین نفری که اومد تو ذهنم تا باهاش شادیم رو تقسیم کنم دکتر ز. بود. حتی چند بار قصد کردم یه متن آماده کنم و همراه کارنامه‌ام براش بفرستم و بگم می‌بینی چه باسوادم کردی طی این دو سال؟!

نمیدونم از این به بعد چه آدمایی بیان تو زندگیم و زیر نظر کدوم اساتید بزرگ ‌بتونم کار کنم، اما در حال حاضر همکاری با دکتر ز. برام شده حسرت. همون دکتر ز. که ۱۷۵ روز پیش خودم با دستای خودم بهش ایمیل دادم، بهش اعلام قطع همکاری و ازش خداحافظی کردم :((


- و ذوق زده‌ام از اینکه تو کنگره‌ی هفته بعد ممکنه چند دقیقه ببینمش... باحاله که یه نفر از ۵ روز قبل برای دیدن آدم ذوق و هیجان داشته باشه ها :)

- باید وقت بذارم و متمرکز فکر کنم که اون روز چطور باید همه‌ی حرف‌ها و مطالباتم رو با یه ترتیب منطقی و به صورت فوق محترمانه بهش بگم. حالا که تصمیم گرفتم مرکز نرم، روز کنگره بهترین فرصته برای بیان خواسته‌هام

- بهش زنگ زدم. سرسنگین بود. سر به سرش گذاشتم. گفتم پیامم رو جواب ندادین.. نکنه باهام قهر کردین؟ گفت نه ایران نبودم! تو دلم گفتم شما که راست می‌گی و منم که آمارت رو در نیاوردم :)))


شهـــ ـــرزاد
۲۶ آذر ۹۷ ، ۰۴:۰۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

گرسنه بودم و داشتم فکر میکردم نون پنیر بخورم یا پای سیب یا چی... که یهو صدای زنگ آیفون اومد...

و حالا غذای مورد علاقه‌ام روی میزه ^_^ عایا به چیزی غیر از این میگن خوشبختی؟! ؛)


#کشک_بادمجون_با_سبزی_خوردن :دی


شهـــ ـــرزاد
۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

مقاله‌‌ی پایان نامه‌ام ریجکت شد :| راند جدیدی از سر و کلّه زدن با دکتر ز. شروع میشه احتمالا ... دلم براش یه ذره شده! قبل از سفر کربلا (عرفه کربلا بودم آخه^_^) رفتم ببینمش، ازش حلالیت بطلبم و خداحافظی کنم اما نبود. بهش زنگ زدم، جلسه بود و جواب نداد. sms دادم، بازم جواب نداد :(

همون روز یه سر رفتم پیش دکتر ع. کتابمون رو بهش تحویل دادم و ازش خواهش کردم با هم مقاله کار کنیم. قبول کرد و گفت بهش زنگ بزنم. امروز به اون هم زنگ میزنم. اگر جواب نده فردا باید برم ببینمش. ترجیحم اینه دیگه با دکتر ع. کار کنم. کار با دکتر ز. خیلی استرس زاست. آدم پیر میشه از شلوغی برنامه‌هاش، خونسرد بودنش، توقعات یک‌طرفه‌اش و گاهی قضاوت‌های غیرمنصفانه‌اش... (چقدر دلم پُره ازش :دی)

پس فردا باز داریم میریم مسافرت و من هنوز از مسافرت قبلی مریضی‌ام خوب نشده! نتایج دکتری هم نیومده هنوز. چه بده بلاتکلیفی...

- گفتم حالا که دارم میرم پیش دکتر ع. سر راه یه سر هم به دکتر ز. بزنم که تکلیف مقاله رو روشن کنیم. زنگ زدم مسافرت بود :| 


شهـــ ـــرزاد
۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۵۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر

- امروز آقای انتشاراتی زنگ زد، ازم آدرس گرفت و کتابم رو با پِیک فرستاد. حس خوبی بود ورق زدنش :) از اون مهم‌تر دیدن اسمم روی جلد کنار اسم دکتر ع. بود که خیلی بهم چسبید ؛)

- امروز تو یه همایش ۸۶ نفری بودم که ده نفر رو به قید قرعه می‌بردن مشهد و متاسفانه اسم من در نیومد :( یه سفر معمولی نیست؛ قراره بچه‌ها رو به عنوان خادم افتخاری ببرن حرم و همه‌ی وعده‌ها رو هم مهمون مضیف حرم باشن. کلا سفر ویژه و باحالی خواهد بود و خیلی دلم می‌خواست منم بینشون باشم. طی مدت همایش هر چی بلد بودم نذر کردم اما نشد که نشد...

- میگن روز قیامت خدا بخاطر دعاهای اجابت نشده از بنده‌اش عذرخواهی می‌کنه و در عوضِ دعاهای مستجاب نشده به اندازه‌ای بهمون پاداش میده که میگیم کاش هیچ کدوم از آرزوهامون تو دنیا برآورده نشده بودند!!


- بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد                    تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی (سعدی)


شهـــ ـــرزاد
۳۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۸ نظر

روز مصاحبه دکتر ع. گفت باید نامه تاییدیه کتابت رو بیاری تا امتیازش رو بهت بدم. خلاصه بعد از سه روز سر و کلّه زدن با کارمند خنگ و تنبل کتابخونه ملی، امروز بالاخره فیپای کتابم تایید شد.

بدو بدو لباس پوشیدم و راه افتادم سمت کتابخونه مرکزی دانشگاه. آقای دکتری که باید نامه تاییدیه رو صادر می‌کرد تا ساعت ۱ جلسه بود. اذان رو که گفتن پاشدم رفتم نمازخونه که نمازم رو بخونم. بعد از اینکه یکم تو نمازخونه نشستم و نذر و نیاز کردم، با نامیدی برگشتم دفتر دکتر و دیدم برگشته. اون لحظه انگار دنیا رو بهم داده بودن :دی خلاصه نامه رو گرفتم، رفتم سازمان مرکزی دادم مُهرش کردن و بعد راهی دانشکده شدم.

به دکتر ع. زنگ زدم، گوشی‌اش رو جواب نداد. دو تا ساختمون دنبالش گشتم تا بالاخره پیداش کردم. وقتی منُ دید اولین جمله‌ای که گفت این بود: "چقدر تو ما رو اذیت کردی" فکر کن بعد از اینهمه دوندگی وااا رفتم :| خودم رو حفظ کردم و گفتم "الهی بگردم ببخشید استاد!"

نامه رو که دادم به دکتر ن. شروع کرد به خوندن... یهو با تعجب سرش رو گرفت بالا و گفت کتاب خودِ دکتره این؟؟ بعد قهقهه زد گفت دکتر برای کتاب خودش ازت تاییدیه خواسته؟؟ خلاصه اونجا بود که فهمیدم سه روز سر کار بودم و احتیاجی به این جنگولک بازیا نبوده اصلا :| تو دلم گفتم حالا شما من رو اذیت کردی یا من شما رو استاد؟ هعی... بدقِلِقی که میکنه قدر دکتر ز. رو بیشتر میدونم. لازمه تَکرار کنم دلم واسه دکتر ز. تنگ شده یا خودتون میدونین؟! :دی

بالاخره تموم شد. الان دیگه فارغ بالِ فارغ بالم و بیکار بی‌عار میچرخم :))


شهـــ ـــرزاد
۲۵ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

- هفته‌ی دیگه مصاحبه دکتری دارم و واسه آمادگی انقدددر کار دارم که رسما به انفعال رسیدم! اصولا از زمانی که یادم میاد مواقعی که سرم خیلی شلوغه عملا این‌اَکتیو میشم :|

- کتابم حاضر شده و فردا میرم بگیرمش ^_^ البته این یه ورژن اولیه‌ست؛ انتشاراتیه به سفارش دکتر ع. آماده‌اش کرده که به مصاحبه برسه و بتونم امتیازش رو بگیرم. برای ورژن اصلی باید یه سری اصلاحات انجام بدم و چند صفحه دیگه هم ترجمه کنم و بهش اضافه کنم.

- آخرین بار که دکتر ز. رو دیدم اصلا اوضاع روحی خوبی نداشت و حتی نشد باهاش خداحافظی کنم، بنابراین دلم مونده پیشش. دیروز حالش رو از یکی از بچه‌ها پرسیدم و گفت خوبه. دلم میخواد برم ببینمش اما نمیشه ...


شهـــ ـــرزاد
۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۱:۵۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

بعد از دو ماه آمده بودم ببینمت...
تازه از راه رسیده بودی و داشتی کلید میچرخاندی توی قفل درِ اتاقت،
قاطعانه از پشت سر "سلام" کردم و تو برگشتی...

لبخند دوست داشتنی‌ات
و
چشم هایت که از خوشحالیِ دوباره دیدنم میخندیدند!

مثلِ...
مثلِ...
اومممم بگذار بهتر توصیف کنم،

نمیدانم فینال جام جهانی ۲۰۰۶ را یادت هست یا نه؟ حتی نمیدانم اهل فوتبال هستی یا نه! اصلا این جنگولک‌بازی‌ها کجا و پرستیژ شما کجا! خاصه اینکه آن روزها احتمالا درگیر پایان‌نامه‌ی تخصصت بودی و چه بسا اگر بلیت VIP ورزشگاه المپیک برلین را دودستی تقدیمت میکردند هم حاضر نبودی یکی از آن شصت و نه هزار نفری باشی که لذت تماشای آن بازیِ پرحاشیه و نفسگیر از نزدیک شامل حالشان شده بود!

آن روزها من یک دختربچه‌ی دبیرستانی بودم و طرفدار پر و پاقرصِ لاجوردی پوشان! بازی ۱-۱ تمام شد و کار به وقت اضافه کشید و زیدان با سر به سینه‌ی ماتراتزی کوبید و... خلاصه همه چیز به جذاب‌ترین و پرهیجان‌ترین حالتی که فکرش را بکنی پیش میرفت... ضربات پنالتی و نفس من که در سینه حبس شده بود و تپشِ پرقدرت قلبم که با گوش غیرمسلح هم شنیده میشد! تا اینکه گروسو پنالتی پنجم را زد و گُلللللللللللل!!! مثل بچه‌ها با سرخوشی بالا پایین میپریدم و فارغ از غوغای جهان جیغ میزدم و انگار که دنیا را بهم داده باشند سر و صدا میکردم و شاد بودم از قهرمانی تیم محبوبم... لحظاتی بعد کاناوارو بود که کاپ قهرمانی را با افتخار بالای سر برد و شادی وصف ناپذیر بازیکنان تیمِ مورد علاقه‌ام... آخ که چقدر چسبید! یادش بخیر...

داشتم میگفتم،
لبخند دوست داشتنی آن روزت، مثلِ گل پنجم گروسو بود،
خوشحالی‌ات از دوباره دیدنم هزاران دختربچه‌ی سرخوش را به بالا پایین پریدن و شادی در دلم واداشت
و...
و چشم‌های خندانت بزرگترین کاپ زرّین قهرمانی که در دستانِ من قرار گرفت...

- ممنون از دعوت آبیِ عزیز :)


شهـــ ـــرزاد
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

بعد از ۲۴ ساعت بی‌خوابی، دقایقی پیش کتاب رو تحویل دکتر ع. دادم... الان نماز ظهر رو خوندم، با یه چادر گل‌دار صورتی تو مسجد دانشگاه نشستم و مثل بچه‌ها ذوق زده‌ام از اینکه کلی تحویلم گرفت و قول داد تا یکشنبه کتاب رو بخونه و بهم پس بده...

مقاله‌ام رو هم پریروز سابمیت کردم و همین الان مجله کُد ارجاعش رو ایمیل کرد :)

حال روحیم؟ عاالی؛ هر چند دارم از بی‌خوابی تلف می‌شم :)) قرآن رو باید روزی ۱۵-۱۰ جزء بخونم تا بتونم تو ماه رمضون ختم کنم ولی!! پارسال به بهونه‌ی پایان‌نامه نخوندم، بَده امسالم نخونم...

- دلم می‌خواد الان از همین‌جا یه تاکسی سوار شم، بی‌بهونه برم پیش دکتر ز. و بهش بگم چقدر خوبه حالم. دلم میخواد مثِ بچه‌ای که با آب و تاب از اتفاقات مدرسه واسه باباش تعریف میکنه، براش بگم از ماجراهای امروز و از اینکه کل انقلاب رو زیر و رو کردم تا یه پوشه‌ی مناسب واسه کتابم پیدا کنم و آخرش درست رو به روی دانشکده پیدا کردم اون چیزی رو که تو ذهنم بود. آره دلم میخواد از همین چیزای پیش پا افتاده و بی‌اهمیت بگم براش و اونم مثل همیشه با اون لبخند دوست داشتنی‌اش نگام کنه و با دقت به خزعبلاتم گوش بده. دلم میخواد بگم از ذوقم و از اینکه دکتر ع. چقدر تحویلم گرفت و از کارم تعریف کرد. سری پیش انگار یادم رفته باشه در مقابل کی نشستم، داشتم با آب و تاب از دکتر ع. براش تعریف می‌کردم که یهو برگشت گفت "چه استاد بی‌خودیه!" :دی و الهی بگردم که حسادتش رو برانگیختم با حرفام :)

کتاب رو تحویل دادم و حالم خوبه و کاش می‌شد بگم براش از حال خوبم ...

 

- امسال قرآن رو سه روزه ختم کردم :)))


شهـــ ـــرزاد
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر